تبليغاتX
ما دو تا

ما دو تا


درباره وبلاگ


سلام ما دو تا دوست هستیم که از دوم دبستان با هم دوستیم.....الانم دوم هستیم ولی یه 10 سال که نه 7 8 ساله بزرگتر شده بیدیم
الان احساس غرور بهت دست داده اومدی توی وبلاگ ما؟
هان؟
یه وقت به دوستات پز ندی که اومدی وبلاگ ما ها...
شوخی کردیم .مزاح کردیم...
نظر یادتون نره







سلامCheerleader



خویید ؟ خوشید؟ سلامتین؟الان دهنه این جر میخوره



امروز روز بدکی نیست دینی داریم که اونم زیاد مهم نیس ریاضی وعلومش خیلی بده...


اگه گفتین من کیم   Flowerنشناختی؟ بابا گلنازم دیگه ..به افتخارم دست بزنین

Clap


خوب دیگه چه خبر؟این شکلک کپ سرونازه...به خدا ...هر وقت میبینمش



یاده سروناز میوفتم



عزیزم پاپیون خیلی بهت میاد .به خاطره من زده خوشم میاد؟



ای خدا چقدر چرت و پرت میگم دیوونه شدم ...دیونه دل بی قراره اروم نداره تورو دوس داره 



براتون یه اهنگ شاد گذاشتم از=انوش.خیلی باهاله اسمشم شطرنجه تو ادامه مطلب دانلود کنین



خوب دیگه کاری باری؟ چیزی ندارین؟

Clownپس بای بای....



چهارشنبه سی ام بهمن 1387

| ادامه مطلب

سلام

خوبین؟

خوسین؟

سلامتین؟

در سلامتی کامل به سر میبرین هوووو؟

امروز یه اهنگ از ساسی میزارم  قابل توجه بعضیا

آخه جوجه تو با اون قیافت می خوای حال ما رو بگیری؟

شنبه نوزدهم بهمن 1387

                                                                                                                                                                                                                                                سلام خوبید      در سلامتی کامل به سر میبرین ؟

   منم خوبم امروز روز خیلی باهالیه سرونازقراره بیاد خونمون تا باهم کاردستی قران و درست کنیم من گلنازم     می دونین من کلا ادم بدبختی هستم واقعا دلتون به حالم باید بسوزه البته درک نمی کنین چون تا الان دوست اسکول و به دیوانگی سروناز نداشتید  البته خوبیش اینه خودشم میدونه که خله ولی شما فکر کنین توی کلاس نشستیدو دارید با دوستاتون سخن می گوید بعد یهو اساس درد کنین و بفهمین سروناز گازتون گرفته یکه از دوستام که از دست سروناز کبود شده خود منم جرات این که سروناز و بغل کنم و ندارم حالا بگذریم ولی بااین همه احوال دوسش دارم    نظر بدین دوستون دارم خدافظ                                                                             

پنجشنبه دهم بهمن 1387

  دانلود و بقیه عکسا در ادامه مطلب
یکشنبه پانزدهم دی 1387

| ادامه مطلب

سلام حالتون خوبه؟منم خوبم
یکشنبه پانزدهم دی 1387

 

  


Love-عاشقانه

 




سلام و خدافظ. خدمات وبلاگ نویسی سایت سیمرغ        www.simoorgh.com

یکشنبه پانزدهم دی 1387

سلام.

چطورین؟من سرونازم.

امروز میخوام از مدرسمون زر بزنم.

ما کلا توی کلاس ۲۷ نفریم

من از همه خل ترم .

ولی گلی ساکته البته خلی های من روش تاثیر گذاشته ها....

البته راحیل و فربا هم خلن ولی من.

البته درسم خوبه

آره...

خلاصه...

من با خودم درگیرم

منو گل یاز کلاس دوم دبستان باهم دوستیم...

ما بعضی وقتا واسه بچه ها کنسرت رپ اجرا میکنیم.****

بعضی وقتا هم تخته پاک کن رو میزاریم رو تخته اینگار ماشینه بعد روی تخته با ماژیک یه آدم میکشیم.یه فیلمه.

اسمش هم گذاشتیم کینه آخه دلیل داره(گلی)

تا الان کینه ی ۱ و ۲ رو ساخوندیم.

ببینیم ۳ رو اجازه اکران میدن یا نه

یه معاون داریم اسمش خانم احدیه.

وقتی ادمو نگاه میکنه آدم آب میشه.

یه بار روی زمین یه عکس ازش پیدا کردین با گلی برداشتیم بردیم دادیم احدی.

-سلام خانم احدی.

-چیه؟

-خانم این عکسه شمائه؟زیر میز بود

-آره.از اتاق پرورشی برداشتین؟

-نه خانوم به خدا زیر میز بود.

-باشه حالا برین.

-خانم چه خوب موندی

-راست میگی؟

خب ما که رفتیم بـــــــــــــــای نـــــــــــظر یادتون نره

یکشنبه پانزدهم دی 1387

 

 

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى

 مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى

 كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى

لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ

 باطله دارین»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل

 نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم

. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم

 به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى

دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون

 درست كنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا

 پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان

 شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و

 مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه

 دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن

 نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین

 خانم! شما پولدارین»؟!

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم:

 «من اوه… نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت

 و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى

 اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته

بودند تا باران به صورتشان شلاق

 نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و

 براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها

 دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت،

 سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از

 جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.

لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى

 خواهم همیشه آنها را همان جا نگه

دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

شنبه چهاردهم دی 1387

ســـــــــــــــــــلام.به به یک امتحانی بود.آسون بود اینقده.

حالا اینارو وللش عکس ببینی




بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

شنبه چهاردهم دی 1387